مجنون به آسمان نگاه کرد. آسمان نارنجی بود . بوی غروب می داد. بوی رفتن.
انگار آتشی در دلش شعله می کشید.
صدایی مجنون را می خواند ... صدایی از دوردست ها !
مجنون می خواست به دنبال صدا برود .
اما لیلی چه می شد ؟!
مجنون میان بودن و نبودن ، رفتن و ماندن باید یکی را انتخاب می کرد .
مجنون می خواست به دنبال صدا برود و لیلی بی تاب بود .
مجنون تاب دیدن بی تابی های لیلی را نداشت ...
مجنون اشک می ریخت . روزها و شب ها .
خداوند اشک های مجنون را می دید .
خدا به مجنون گفت : مجنون باید بروی ! ماندن بوی غروب می دهد . بوی تکرار و عادت و تمام .
اگر هستی برو که ماندن بودن نیست !
... و مجنون از پس هزار آری و نه ، هزار دل دل کردن و بی تابی ، حرف خدا رو می شنید .
مجنون رفت .
و لیلی دیگر باور کرده است که مجنون هرگز نبوده ...
آخر دیگر نه لیلی ، لیلی ست و نه مجنون ، مجنون ...
فاصله لیلی را در مجنون و مجنون را در لیلی جــا داده است .
فاصله لیلی و مجنون را تا یکی شدن کشانده است .
عشــق در فــاصــله بیداد می کند ...

دانلود کتاب کامل لیلی و مجنون.